|
رهگذر شب الهی مرا با خویش تنها مگذار که این دیوانه با من دشمنی دارد
| ||
|
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید,به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد,همه گفتند:تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد! ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید,از مرغ برایش سوپ درست کردند,گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدن,گاو را برای مراسم ترحیم کشتند........ و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد!!!!!! [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:46 ] [ سعید ]
دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد, در عذایش گوسفندها سربریدند << دکترعلی شریعتی >> [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 20:25 ] [ سعید ]
به اعتبار همین سلام و لبخند است که عاشق می شویم وگرنه... همه می دانیم که ... . اسب سفید بالدار فقط آنسوی قصه هاست و هفت طلا تنها خوابهای دختری است که نیمه شب بهانه ی آفتاب می گیرد... راستی چه باید کرد !!! [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 20:17 ] [ سعید ]
زندگی شطرنج دنیا و دل است! قصه پر رنج صدها مشکل است! شاه دل کیش هوس ها می شود! پای اسب آرزوها در گل است! فیل بخت ما عجب کج می رود! در سر ما بس خیال باطل است! مهره های عمر من نیمش برفت! مهره های او تمامش کامل است! ما نسنجیده پی سیمای او! غافل از اینکه حریف ما حریف قابل است ... . [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 11:54 ] [ سعید ]
جغد نزد خدا شکایت برد: انسان ها آواز مرا دوست ندارند... خداوند به جغد گفت: آواز تو بوی دل کندن می دهدو انسان ها عاشق دلبستنند! دلبستن به هر چیز بزرگ و کوچک و تو مرغ اندیشه ای! وآنکه می بیند ومی اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن
سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست!!! اما تو بخوان,همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ !
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 23:50 ] [ سعید ]
کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه ی کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ناگهان جمله ای روی صندوق دید ومنصرف شد... صدقه عمر را زیاد می کند!! [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 23:44 ] [ سعید ]
روزی در آخر ساعت درس يك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد...... پروفسور محمود حسابی **** بزرگترین درس زندگی این است که گاهی احمق ها هم درست می گویند. چرچیل **** به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد; اما هرگاه تنم به جماعت نادان خورد; گفتند مگر کوری!! دکتر شریعتی [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 19:44 ] [ سعید ]
خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را من خود خواهم آموخت دکترعلی شریعتی
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 3:9 ] [ سعید ]
چهار شمع به آرامی میسوختند و باهم گفت وگو میکردند.گفتگوی شمع ها شنیده می شد. نخستین شمع گفت: من <<دوستی >> هستم اما کسی نمیتواند مرا شعله ور نگه دارند ومن ناگزیر خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نور وکم نورتر شد وخاموش گشت. شمع دوم گفت: من <<ایمان >> هستم اما اغلب سست می گردم وپایدار نیستم. در همین زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت واو را خاموش کرد. شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد: من <<عشق>> هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و مرا درک نمی کنند آنها حتی فراموش می کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند!! و بی درنگ از سوختن باز ایستاد. در همین لحظه کودکی وارد اتاق شد چشمش به شمع های خاموش افتاد و گفت:چرا خاموشید مگر قرارنبود تا انتهاروشن بمانید؟؟ وناگهان به گریه افتاد. با گریه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد وگفت: نگران نباش تازمانی که شعله ی من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد من <<امید>>هستم. کودک که چشمانش از شادی میدرخشید شمع امید را در دست گرفت و دوستی ,ایمان و عشق را شعله ور ساخت.
شمع امید زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا همیشه آکنده از دوستی,ایمان و عشق باشید. بدرود
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 21:8 ] [ سعید ]
خدايا کفر نميگويم پريشانم چه ميخواهي تو از جانم؟ مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کرد خداوندا اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه نانيبه زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟خداوندا اگر در روز گرما خيز تابستانت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرف ترعمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت خداوندا تو مسئولي خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر علي شريعتي
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 18:42 ] [ سعید ]
بزرگترین افسوس آدمی آن است, حس کند می خواهد اما نمتواند... وبه یاد می آورد زمانی را که میتوانست اما نخواست. [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 14:35 ] [ سعید ]
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 0:53 ] [ سعید ]
روزی انسان از پروردگار پرسید: خدایا اگر همه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟؟؟؟!!! پروردگار خندید و گفت: شاید من نوشته باشم هرچه هرچه آرزو کرد
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 0:38 ] [ سعید ]
دختران روستا به شهر فکر می کنند!! دختران شهر در آرزوی روستا می میرند! مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند! مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند !
کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد.
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 13:17 ] [ سعید ]
آدم ها به دوقسم اند: یا مادرزادی گرگ به دنیا می آیند یابره متولد می شوند. گرگها همیشه گرگ می مانند,ولی بره ها درنهایت یک گوسفند تمام عیار می شوندو یاد می گیرند چگونه گرگ شوند. قسمت جالب ماجرا اینجاست که گرگ(بره زاده) حریصتر وخون ریزتر از گرگ(گرگ زاده)است, زیرا او از روی عقده, حقارت, کینه و نفرت میدرد وگرگ زاده تنها به حکم عادت.
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 13:18 ] [ سعید ]
پسر کوچکی وارد داروخانه شد, کارتونی را به سمت تلفن هل داد روی کارتون رفت تا دستش به دکمهای تلفن برسد وشروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود وبه مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: خانوم, میتونم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.پسرک گفت: خانوم, من این کار را نصفه قیمتی که او می گیرد انجام می دهم زن در جوابش گفت:از کار این فرد کاملا راضی ام. پسرک بیشتر اصرار کرد وپیشنهاد داد : من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم جارو می کنم, مجددا زن پاسخ منفی داد. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت, گوشی را گذاشت . مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم می آید: به خاطر این که روحیه خوب و خاصی داری, دوس دارم کاری به تو پیشنهاد کنم. پسر جوان جواب داد: نه ممنون, من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم, من همان کسی هستم که برای این خانوم کار می کند.
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 0:2 ] [ سعید ]
در این شهر صدای پای مردمیست,که همچنانکه تو را میبوسند , طناب دار تو را میبافند... مردمی که صادقانه دروغ میگویند وخالصانه به تو خیانت میکنند...در این شهر هرچه تنها تر باشی پیروز تری...
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 23:29 ] [ سعید ]
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 23:50 ] [ سعید ]
بی گناهی ,کم ,گناهی نیست در دیوان عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود <<صائب تبریزی>> <<چنگیز خان و شاهینش>> یک روز ,چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار به بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمان را برداشتند وچنگیزخان, شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.شاهین ازهر پیکانی دقیق تر وبهتر بود, زیرا می توانست درآسمان بالا برود و آنچه انسان نمی دید, ببیند. اما با شور و هیجان گروه, شکاری نکردند.چنگیزخان مایوس به اردوگاه برگشت, اما برای اینکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود, ازگروه جداشد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیش از حد در جنگل ماند و ممکن بود از خستگی و تشنگی از پا دربیاید.گرمای تابستان, تمام جویبارها را خشکانده بود وآبی پیدا نمی کرد, تا اینکه رگه ی آبی را دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان ,شاهین را از روی بازویش پایین گذاشت وجام نقره ای کوچکش را, که همیشه همراهش بود برداشت.پرشدن جام, مدت زیادی طول کشید, اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند, شاهین بال زد وآنرا از دست او بیرون انداخت.چنگیزخان خشمگین شد اما شاهین, حیوان محبوبش بود شاید او هم تشنه اش بود.جام را برداشت, خاک را از آن زدود ودوباره پرش کرد. اما جام تا نصفه پر نشده بود که شاهین آن را پرت کرد وآبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت, اما می دانست که نباید کسی به او بی احترامی کند, زیرا اگر کسی از دور, این صحنه را می دید, به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار, شمشیر از غلاف بیرون کشید, جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. همین که جام پرشد و می خواست آن را بنوشد, شاهین دوباره بال زد و به سمت او حمله کرد وچنگیزخان بایک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود چنگیزخان که مصمم بود که به هرشکلی آب را بنوشد, به بالای صخره رفت تا سرچشمه را پیدا کند اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است که وسط آن یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. واگر از آب خورده بود, دیگر میان زندگان نبود.خان, شاهین مرده اش را درآغوش گرفت وبه اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند وروی یکی از بال هایش حک کنند: ((یک دوست, حتی وقتی کاری میکند که دوست ندارید, هنوز دوست شماست.)) وبر بال دیگرش نوشتند: ((هر عملی از روی خشم ,محکوم به شکست است.)) خشم دیوانگی کوتاه مدت است! پایان
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 16:13 ] [ سعید ]
سلامممممممممممممممممممممم من امروز تو این دنیای مجازی به دنیا آمدم گربرود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست سال ها پیش وقتی جوان بودم او روزی از روی صندلی بلند شد و به من گفت «دوستت دارم!» زمان! دزدی که همه چیزهای شیرین را ازآن خود می کنی این را هم به فهرست خود اضافه کن هر چند حالا خسته وغمگینم و سلامت وقدرت از وجود من رفته است اما نگو پیرم او روزی به من گفت: «دوستت دارم!» سهراب
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 18:1 ] [ سعید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||